دو آدم کوتوله رو همین بغل مغل بکش
تو قلبای ا مونتی مرداب و آبگیر کشیدیم
گلای چون شقایق وای که چقدر دیر کشیدیم
بچه گیا عروسک و تو دستمون پس نزدیم
قلمبه های معنی دار به ناکس و کس نزدیم
ما همه مون معرکه ایم تابستونامون به کنار
زمستونا حوصله مون سر میره تا فصل بهار
زندون ما قفل درش تا آسمون فاصله نیست
یه وقت می بینی شده دیر نشونی از قافله نیست
بلند شو حالا وقتشه پاشنه ها رو ور بکشیم
بریم به عمق بچگی یه نقش بهتر بکشیم
سروده سال ۸۴
پی نو شت یک:اگر زن بودن در این سرزمینی که ما زندگی میکنیم گناهه پس باید اعتراف کنم که من گنهکارم و به این گناه افتخار می کنم.. باید از حرف نهراسم باید از درد نهراسم باید از زن بودم نهراسم باید از ابتدا بنویسم بر تمام فصل های نا نوشته یک کتاب "کتابی که همیشه در قلب من است و مرحمی باشد برای تویی که مثل من زنی و تویی که محکوم هستی به گناه زن بودن و نهراسیدن وای که چه لذتی دارد این گناه
میشوم هم پای هر با د
میکشم از سینه فریاد
مهربان همراز دیروز
اعتبار من تو را یاد
بی تو من نزدیک مرگم
شاخه ای بی بار و برگم
نازنین همپای شادی
در خزانت چون تگرگم
خانه قلبم چه خالیست
از تو گفتن هم خیالیست
خاطرات کهنه من
در خیالم با تو عالیست
یاد آن باران چشیدن
در س و مشقی خط کشیدن
با مرور آرزوها
روی فرداها پریدن
یاد گردنبندی از یاس
یاد پولکهای الماس
یاد لبخندی صمیمی
یاد دستانی پر از یاس
یاد قهری بچه گانه
یاد اشکی بی بهانه
یاد شعر بچه گیها
باز باران با ترانه
میشوم هم پای هر باد
میکشم از سینه فریاد
مهربان همراز دیروز
![]()