تبليغاتX
اشک خورشید
چند رباعی از دفتر اشعارم برای دوستان همراه خودم امیدوارم که بپذیرید..

من دلهره دارم از کفنهای سفید

از سرخی خون نسترنهای سفید

یک عمر فقط سکوت کردم شب و روز

مانده به دلم داغ سخنهای سفید

...................................................

عمری همه از وفای خود دم زده ایم

بس حرف زدیم و باز هم کم زده ایم

در حاشیه  دفتر  دنیای  وجود

تکرار قشنگ سبز بر هم زده ایم....

و این هم یک رباعی از آقای سید محمد رضا  هاشمی زاده

 میتونید برای دیدن اشعار این هنرمند گرامی  به پیوندهام مراجعه کنید ممنون میشم ......

.

چشمان تو باز صحنه سازی کردند

در کشور دل چه ترکتــــازی کردند

با شیوه ی مرگ و زندگی با دل من

چشمان تو در دو نقش بازی کردند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 17:35  توسط سعیده  | 

 

با سلامی به وسعت آسمان ...راستش چند تا کامنت خصوصی برام اومده که کارهای قبلیم قویتر بوده ..این شعر رو وقتی ده ساله بودم سرودم  اون موقع فکر میکردم که چقدر بزرگ شدم و فکر میکردم یه شاهکاره ولی حالا وقتی بهش نگاهی میندازم فقط یه خاطره ازش تو ذهنمه به هر حال دوست داشتم  با نگاه کودکیم آشنا بشید ..وقتی که بچه ها به دنبال عروسکاشون بودن من به فکر دنیای نامرد بودم...

 

چه دنیای پر از دردیست

یکی در اوج شهرت

یکی در قعر ظلمت

یکی در عیش و عشرت

یکی در رنج و حسرت

یکی در ناز و نعمت

یکی در فقر و نکبت

 

چه دنیای پر از دردیست

یکی می آید و آن دیگری بیگانه میمیرد

یکی ناکام از این دنیا یکی جامش لبا لب پر

عجب دنیای نامردیست

یکی بیگانه با خویش است

یکی غربت نشین و آشنا با نان درویش است

یکی سرمست میخواند

یکی بیهوده میراند

یکی میداند و آن دیگری چیزی نمیداند

یکی عاشق !!!!

یکی عشقش به بن بست است

یکی در اول راه است

یکی شمعی شود می سوزد و کاشانه ای را میدهد نور

یکی با صد غرور نا بجایش

خانه ای را میکند گور

عجب دنیای نامردیست !

عجب دنیای پر دردیست!

خدایا ! پس کدامین روز می آید

خدایا پس کدامین روز می آید ...

که دلها هم صدا باشند ..

غریبان آشنا باشند

کدامین روز می آید که بر هر سفره ای نانی به پا باشد

و در هر خانه ای لبخند شادی

در هوا باشد

و در هر کوی و برزن

تا ابد تا روز هستی

بی نهایت تا نهایت

بی تکلف"دم به دم

لطف خدا باشد

کدامین روز می آید؟...........

 

این هم یک رباعی برای دوستان عزیزم...

 

تا غرق حقایقم مرا باور کن

آشفته و عاشقم مرا باور کن

گفتی که پس از کوچ بهار آمده ای

از ایل شقایقم مرا باور کن...

 

.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 17:18  توسط سعیده  | 

دنیای نجیبمان پر از غم شده است

 

فریاد  خدا  خدا چه مبهم شده است

 

لطفی کن و سر مشق جدیدی بفرست

 

از صفحه دو سطر عاشقی کم شده است  

 

 

 

پی نوشت:همیشه فکر کن در یک خانه ی شیشه ای زندگی میکنی پس

سعی نکن به طرف کسی سنگ پرتاب کنی چون اول از هر چیز خانه خودت

میشکند............

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:43  توسط سعیده  |