با واژه های مرده ذهنم آشنا نیست
من از ولایت آمدم از پشت آن کوه
ته لهجه ام از جنس اطوار و ادا نیست
در یک هزار و سیصد و تشویش عمرم
نانی به خون آغشته خوردم این روا نیست
گلهای قالی هم بدارم میکشیدند
عیبی ندارد گل مگر از جنس ما نیست
من فوت و فن زندگی را دوره کردم
این قرن قرن معجزه قرن دعا نیست
حالا نمیبندم نخی بر مرقدی سبز
بینا شدم بینا شدم دستم عصا نیست
این نطفه های یخ زده پاییز سردند
در برگهای زیر پاشان رد پا نیست
زندان آبادی من از جنس غمهاست
زیباترین سلولش از جنس شما نیست
باید بپیچم سمت آزادی از این پس
این کوچه بن بست جای اژدها نیست
در کوپه ی دنیا از آتشها گذشتم
دیگر حضورم فیت اندام خدا نیست
میان عشق پاک دشت گل شقایقم نبود
هزار قصه گفتم از کسی که عاشقم نبود
عدالت عروسکی مرا به دست باد داد
دروغ و پوچ گریه ها!مگر حقایقم نبود؟
برای عشق در قفس"برای زنده های تلخ
چه صادقانه گفتم و دروغ لایقم نبود
به جای اشکها لبم به خنده ها سلام داد
منم سلام ناخدا""چه سود قایقم نبود
خدا غروب کرد و رفت غزل شکست برلبم
چه نا به جا سپیده زد"شبی که مشرقم نبود
همیشه بغض و التماس برای قلب یخ زده
و مرد این غرور من "غرور سابقم نبود
کلاغهای تیر برق صدای مرگ میدهند
زمان روزگار سبز"اجل موافقم نبود
مترسکان یواش ترهنوز زنده ام هنوز
اگر پریده رنگ من طبیب حاذقم نبود!
و باز ضجه میزنم در این سکوت سرد شب
که من همیشه گفتم از کسی که عاشقم نبود