من زاده شعر و غزل و نان هستم
من دختر دیوانه باران هستم
تکرار نمیکنم مرا در یابید
عمریست فقط اسیر زندان هستم ....
و این هم غزل.....
با واژه های مرده ذهنم آشنا نیست
من از ولایت آمدم از پشت آن کوه
ته لهجه ام از جنس اطوار و ادا نیست
در یک هزار و سیصد و تشویش عمرم
نانی به خون آغشته خوردم این روا نیست
گلهای قالی هم بدارم میکشیدند
عیبی ندارد گل مگر از جنس ما نیست
من فوت و فن زندگی را دوره کردم
این قرن قرن معجزه قرن دعا نیست
حالا نمیبندم نخی بر مرقدی سبز
بینا شدم بینا شدم دستم عصا نیست
این نطفه های یخ زده پاییز سردند
در برگهای زیر پاشان رد پا نیست
زندان آبادی من از جنس غمهاست
زیباترین سلولش از جنس شما نیست
باید بپیچم سمت آزادی از این پس
این کوچه بن بست جای اژدها نیست
در کوپه ی دنیا از آتشها گذشتم
دیگر حضورم فیت اندام خدا نیست