حجله های مرگ هم کار ی نکرد
هر زمان از خود گریزان میشدیم
تا خزان دیگری فرصت نبود
در بهاران برگ ریزان میشدیم
ما رسیدیم از ملا ئک تا زمین
آسمان هم خنده را از یاد برد
بر زمین صد ها شقایق کاشتیم
عاشقان را هم خدا از یاد برد
ما زمینی نیستیم ای مردمان
دستها مان را کمی بالا کنیم
چشم خود را تا رسیدن سوی نور
از ستاره تا سپیده وا کنیم
فرصت آبی شدن هم سهم ماست
ناله سر کن قاصدک آواره ایم
آفتابی نیستیم ای عاشقان
تا دل خود را به دنیا داده ایم
زنده های حیرتیم ای سرنوشت
اسم مان از لوح زرین پاک شد
صد هزاران لاشه شد سهم زمین
سهم ما هم یک وجب از خاک شد
ترجمه از احمد شاملو
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن