شکست حنجره ام بغضی را که سالها داشتم
و خون گریستم به جای اشک
زیرا فهمیدم خانه ام این جا نیست
فهمیدم دختر بهار بوده ام
و دختر شکوفه سیب
فهمیدم حوا نبود که آدم را فریفت
آدم بود که مرا به لجنزار دنیا کشید
و هنوز که هنوز است نیشش تا بناگوش باز
و حلقومش منتظر بلعیدن دختران بهار
مادرم سیب به آدم نداد
مادرم گریست برای دخترکانش
و من نیز بغضی را که سالها داشتم خون گریستم
میخواهم به خانه برگردم
دنیا را با تمام متعلقاتش در محضر شماره 12
با 1400 بغض
در روی 140000 وصیت نامه
به نامت میزنم
تا آدم بمانی
و من نیز بتوانم به خانه برگردم
زیر درخت سیب..
پی نوشت"..."با عرض معذرت از دوستانی که در پست قبلی نظراتشون رو گذاشته بودن به علت یه مشکل نظرات تماما حذف شده و همینطور این پست قبل از ویرایش....
منتظر نظرات جدیدتون هستم....