تبليغاتX
اشک خورشید
 

از بزرگ شدن میترسم

نمیدانم مانتو ها کوتاه شده اند یا من بزرگ شده ام.

چقدر دلواپسی ؟چقدر زمین باران نخورده ؟چقدر روزهای کش آمده؟....؟

فرار هم نمیکنم از خود تا بدانم که هستم

 

این رباعی

را که سرو ده ام شاید وصف حالمان باشد...

 

 

عید آمد و سالمان که تحویل نشد

تقویم نبوده ها که تکمیل نشد

یک سال گذشت و باز عاشق نشدیم

رنگ دلمان به سبز تبدیل نشد....

 

پی نوشت ...باید سبز شد باید عاشق شد باید دید ..

دلم هوای خودم را کرده است تو چطور؟

دلم هوای بودن را کرده است تو چطور؟

باید بود باید خواند باید عاشق شد ...

یادم رفته!

یادت می آید ؟

پی نوشت ۲.....

چشمها را باید شست

جور دیگر باید دید

چتر ها را باید باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر بارن باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:5  توسط سعیده  |