یک غزل قدیمی که دوست داشتم لحظه ای را با آن زندگی کنم شما را در این لحظه های پر تب و تابم شریک میکنم ....
دامهای زندگی یک لحظه صیادم نکرد
پند این قرن تباهی ها هم استادم نکرد
دیده خود را به روز انداختم در سایه ها
سایه های پر تحرک هم کمی شادم نکرد
یاد خود را با نسیمی تا دل دریا زدم
شور دریا بوی باران باز هم یادم نکرد
صد کبوتر را به جان دل چو بستم زخم پر
شد تبه کاشانه ام خوبی هم آبادم نکرد
بهر هر دل مرده ای گفتم ببار و گریه کن
بغض های در گلو هم ترک فریادم نکرد
دام صد رنگی زده دنیا به قلب خسته ام
با دل یک رنگ هم صیاد آزادم نکرد
شور شیرین بر مزار اشک هر چشمی زدم
آتش چشمی به دوران مثل فرهادم نکرد
گرم و زیبا خواستم دنیا برای دیگران
خنجر لبخند ها هم دیگر استادم نکرد
دريا طوفاني
اشك باراني
اندوه طولاني
بي هيچ قصدي رفتي
و ناگاه تنها
به هيچستان ميان تهي خويش رسيدي .
مي دانم كه مي داني
نهايت انسان خويش را نمي يابد .
چه دشوار است در غبار ديگران ماندن
و از خويش بيرون شدن
در دايره ي تنگ زندگي
در دام بلاهاي خود
در عشق دل انگيز تو
در جنون سيري ناپذير ما
در كينه ي ازلي شما
مانده ايم
سخت افسون شده ايم .
تهران - زمستان 1371
شعر كوتاه " مي دانم انسا ن " جزو اولين شعر ها ی بابک صحرانورد است
كه سا ل 1376 در كتاب " شاعران امروز " انتشارات
" رود " همراه با شعر ديگري به چاپ رساند .
بابک صحرانورد -۱۳۸۶