لبخند کریهی به بهارم زد و رفت
گفتم که کفن نکرده خاکم نکنی
یک سنگ سیاه بر مزارم زد و رفت
انگشت نمای این خلایق شده ام
یک قطره غزل از آسمانت نچکید
برگرد خدا"..ببین که عاشق شده ام
ساعت هفت
خواستم جمعه دلت را بخرم ساعت هفت
خانه ات را به غزلها ببرم ساعت هفت
دل تنهای مرا با دل خود قفل زدی
خواستم تا تو شوی همسفرم ساعت هفت
از همان لحظه که رفتی شده ام خانه نشین
نازنین سوخت تمام جگرم ساعت هفت
باز چشمان به در دوخته ام تنگ غروب
سایه انداخت به پیش نظرم ساعت هفت
زن همسایه گذشت از بغل خانه ما
او نفهمید چه آمد به سرم ساعت هفت
آتش عشق مرا مرگ تو خاموش نکرد
بعد از این حادثه خم شد کمرم ساعت هفت
گفته بودم که بیا ما دو کبوتر باشیم
زیر بالم نگرفتی بپرم ساعت هفت
از خدا خواسته بودم به وصالت برسم
بعد از این اسم خدا را نبرم ساعت هفت
من به مهمانی چشمان تو عادت کردم
اولین جمعه از این جا ببرم ساعت هفت
.............................................................
آن روز که شاپرک شدن را دزدید
اس ام اس قاصدک شدن را دزدید
بیچاره نفهمید دلم متن تو را
پیغام ترک ترک شدن را دزدید
این جا که جهنم است سردیم همه
تا قفل به دروازه وجدان زده ایم
نامردترین نطفه مردیم همه.......
.............................................
پی نوشت: غزلی داشتم با این عنوان :
من تو را گم کرده ام ای اشنا نامت چه بود؟
دوست عزیز م آشنای غریب من نیز غزلی زیبا سروده است که دوست دارم شما نیز آن را بخوانید ......غریب نباشی مهربان من
تو مرا گم کرده ای ای آشنا نامم غریب
از دیارم رفته ای چه بی صدا نامم غریب
از قفس آزاد کردم پر کشیدی آسمان
با خیالم رفته ای سوی خدا نامم غریب
قاب نقشم در ضمیرت جان گرفت
وای اگر آهی کشی ای بینوا نامم غریب
اشگها باریده ام من بر کویر سینه ات
آمدم بر قلب زارت پا به پا نامم غریب
خواب دیدی گونه ات را اغوانی میکنم
حالیا بیدار شو زین خوایهای بی بها نامم غریب
جان گرفتی با نسیمم در زمستان و خزان
پس چرا گریان شوی اندر قفا نامم غریب
گر بدادم قافیه بر شعر تو با یک نگه
قلبمو خونین نکن ای بیوفا نامم غریب
وای بر من گر رها سازم ترا آرام دل
مرحمی بر قلب زارم آشنا نامم غریب.
میخندم از این کوچکی خلق دو پا
شرمنده!پشیمان نشوم تا به ابد
از اینکه چرا سجده نکردم به شما
باز نویسی رباعی"""
شیطان شدم و رانده ی درگاه خدا
آزاد ترین عاشقم ای خلق دو پا
شرمنده پشیمان نشوم تا به ابد
از اینکه چرا سجده نکردم به شما
میان عشق پاک دشت گل شقایقم نبود
هزار قصه گفتم از کسی که عاشقم نبود
عدالت عروسکی مرا به دست باد داد
دروغ و پوچ گریه ها!مگر حقایقم نبود؟
برای عشق در قفس"برای زنده های تلخ
چه صادقانه گفتم و دروغ لایقم نبود
به جای اشکها لبم به خنده ها سلام داد
منم سلام ناخدا""چه سود قایقم نبود
خدا غروب کرد و رفت غزل شکست برلبم
چه نا به جا سپیده زد"شبی که مشرقم نبود
همیشه بغض و التماس برای قلب یخ زده
و مرد این غرور من "غرور سابقم نبود
کلاغهای تیر برق صدای مرگ میدهند
زمان روزگار سبز"اجل موافقم نبود
مترسکان یواش ترهنوز زنده ام هنوز
اگر پریده رنگ من طبیب حاذقم نبود!
و باز ضجه میزنم در این سکوت سرد شب
که من همیشه گفتم از کسی که عاشقم نبود