تبليغاتX
اشک خورشید
سلام به تمام همراهان مهربان این بار نیز میخواهم از استاد عزیزم بگویم از قلم سر شارش و از روح لطیفش

استاد محمد حسین بهرامیان

انسانی که نوشته هایش مرا از این هیا هوی اطرافم دور میکند انسانی لبریز از حس بودن و پر از لطافت طبع .. تمنایی دارم  به سایت سارا شعر بروید و ایملهای عاشقانه من (استاد) را بخوانید در این جا شعری از این عزیز را تقدیمتان میکنم... اگر نخوانید بدون اغراق بگویم به خود ظلم کرده اید پس بخوانید و بنوشید تمام احساس استاد عزیزم را

کولی 

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

 

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

 

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

 

اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

 

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

 

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا

فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی  فهــمید

 

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

 

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور

راز تــونـه گـفــتـم  پریـنــو آدمــی  فـهـمید

 

هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه

از مهـره  مار و طلسم و هر چه می فهمید

 

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد

هـرچـند از باران چشـمـم  نـم نـمی  فهمـید

 

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا

یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 4:8  توسط سعیده  | 

من تو را گم کرده ام ای آشنا نامت چه بود

آمدی با شور و رفتی بی صدا نامت چه بود

در قفس بودم تو بر من رنگ آزادی زدی

پر کشیدم با خیالت تا خدا نامت چه بود

قاب نقشت در ضمیر خفته ام جانی گرفت

هر زمان آهی کشد این بی نوا نامت چه بود

تشنه ای بودم تو باریدی به صحرای دلم

آمدی با قلب زارم پا به پا نامت چه بود

خواب دیدم گونه ام را ارغوانی میکنی

وقت بیداریست خوابم بی بها نامت چه بود

جان گرفتم با نسیمت در زمستان و خزان

گریه کردم با نبودت در قفا نامت چه بود

قافیه دادی به شعرم با نگاه عارفت

تو غزل بودی بگو آیا بگو نامت چه بود

تا رها کردی مرا آمد غروب دیگری

ای غروب بی صدا ای آشنا نامت چه بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 3:41  توسط سعیده  | 

یک عمر مرا تباه کردی به خدا

دنیای مرا سیاه کردی به خدا

بر رو ی ترکهای دلم مرد غیور!!!

لغزیدی و اشتباه کردی به خدا

 

این لاشه من فقط سر نخ شده است

روحم دو وجب مانده به برزخ شده است

هی سوت زدی چراغ قرمز !حالا

در پشت چراغ سبز تو یخ شده است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:8  توسط سعیده  | 

میشوم هم پای هر با د

میکشم از سینه فریاد

مهربان همراز دیروز

 اعتبار من تو را یاد

 

بی تو من نزدیک مرگم

شاخه ای بی بار و برگم

نازنین همپای شادی

در خزانت چون تگرگم

 

خانه قلبم چه خالیست

از تو گفتن هم خیالیست

خاطرات کهنه من

در خیالم با تو عالیست

 

یاد آن باران چشیدن

در س و مشقی خط کشیدن

با مرور آرزوها

روی فرداها پریدن

 

یاد گردنبندی از یاس

یاد پولکهای الماس

یاد لبخندی صمیمی

یاد دستانی پر از یاس

 

یاد قهری بچه گانه

یاد اشکی بی بهانه

یاد شعر بچه گیها

باز باران با ترانه

 

میشوم هم پای هر باد

میکشم از سینه فریاد

مهربان همراز دیروز

 اعتبار من تو را یاد...سرده سال هشتاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 15:19  توسط سعیده  | 


مردگان بی لبخند
عابران مهتابی
بچه های پایین شهر
سکه های قلابی

زرورق به جای نان
سفره های بی برکت
مرده های بی فردا
زنده های بی حرکت

آسمان بی باران
ریشه های خشکیده
سینه های دور از نور
قلبهای پوسیده

خانه های مشتی چوب
دکه های بی مایه
عشقهای آیا عشق
آفتاب بی سایه

خانه های رویایی
وامهای پر مهلت
بچه های بالا شهر
سفره های پر برکت

ماهواره جای دود
شرم زیر پا مانده
خنده های مصنوعی
ارث تا کجا مانده

انزوای بی تشویش
پیچکان پر سایه
بنز عاشق و معشوق
حجره های پر مایه

آن کدام شاعر بود
آسمان به یک رنگ است
آسمان این دنیا
جا به جا به صد رنگ ست

آسمان خوب ابی
اسمان بی درد است
آسمان گلها سرخ
اسمان غم زرد است
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 15:23  توسط سعیده  | 








باسلام خدمت همه همراهان...گویا اشکال میهن بلاگ برطرف شده ولی ترجیح میدهم وبلاگ قبلی را حذف کنم تا از این پس با این نوع مشکلات روبرو نشوم و این شعر هارا هر از چند گاهی در پست جدیدم قرار بدهم//









مرد خیالی [غزل]



غزلی با عنوان "مرد خیالی

یک سبد گل روی گلدانهای خالی میکشم

روی چشمم مردمکهای خیالی میکشم

باز هم تا نشکند این قلک تقدیر من

رنگ سرخی روی یک قلب سفالی میکشم

آسمان هم میتکاند دست خود را از غبار

حسرت بارانیش را این حوالی میکشم

چون گلی در دفتر امروز من نشکفته است

برگهای خط خطی را روی قالی میکشم

بس غروب سرخ را در زندگی چون دیده ام

یک طلوع سبز را یک دست و عالی میکشم

یک قفس"یک پنجره"یک آسمان پرواز را

او فقط میداند و بس! با چه حالی میکشم!

با خیال نسترنها" عشقها و یاسها

یک گل زخمی و یک مرد خیالی میکشم






:
شعارهای مسخره"

کنار تیرهای برق قرارهای مسخره

وعنکبوت زشت ترس فرارهای مسخره

واسکناس له شده و کاغذی گره زده

مچاله های زر ورق خمارهای مسخره

و مردگان شب زده اسیر پنجه هوس

نجیب های خط خطی نوارهای مسخره

و ایستگاه انتظار و دختران قرن دود

و مردهای مو بلند قطارهای مسخره

و بچه های دوره گرد و دستمال خیس اشک.

.و پوز خند زورکی سوارهای مسخره

و فور فور نئشگی و قند های حبه ای

و آس پیک و شاه خشت قمارهای مسخره

و میله های یخ زده و حکم داغ محکمه

و خط آخر قفس و دارهای مسخره

لباسها ی رنگ شب و عینکی سیاهتر

و کودکان انتظار مزارهای مسخره

دهن کجی به زندگی و قبرهای کیپ هم

و ترک بنگ و نئشگی شعارهای مسخر ه









درد دل در قالب دکلمه [عمومي]




سلام :بدون مقدمه بگویم حالم خیلی گرفته از این دنیای خیالی "از این همه سایه های سرگردان و از این عروسکهای کوکی پشت نقاب

.چرا باید بیهوده لبخند بزنم وقتی دلگیرم
چرا باید شادی مصنوعی را بجوم هضم کنم و از درون تخریب شوم /آیا من نیز عروسکی شده ام پشت نقاب ؟
دارم خفه میشوم از این همه تظاهر/بگذارید اعتراف کنم مسموم شده ام از این همه سایه از این همه بیهوده گی /
چند سطری دل نوشته /قلمم لجباز تر از روحم شده و هر دو در نبردی رو در روی هم به من بگویید چه کنم ؟.
همراهم باشید و روح آشفته ام را تسکین دهید...

غریبه ایم یا آشنا

راهی تا پایان نمانده است

کوچه های بن بست را چقدر زود رفتیم و چقدر دیر برگشتیم

دیوار را تا واپسین بازی سک سک لمس کردیم

داشته هایمان را به پایش ریختیم و چقدر دیر فهمیدیم که آغاز نداشتن است.

غریبه ایم یا آشنا ?

آی همزاد با تو هستم !! منم این زن تنها مسافر مرا میشناسی?

شاید در چند صد متری چشمه ای

یا شاید در آن طرف دیروز و یا ....نمیدانم کجا تو را دیده ام

وقتی که مچاله میشدم با یک نام در یک کاغذ کاهی

و چه کسی میداند که فردا خورشید چگونه طلوع میکند

و چه کسی میداند که شبهای دیگر
چند ستاره دنباله دار دنبالمان میگردد

من که غریبه ام حتی با خود خود .

میخواهم موازی شوم با تمام ستاره ها

با تمام دریاها
تا آن جا که دیگر برخوردی با هیچ کدامشان نداشته باشم

موازی موازی تا امتداد هر جا که باشد تاآن سوی .......فراتر ...



لطفا دل و ماتیک مرا پس بدهید

دنیای رمانتیک مرا پس بدهید

این سایه برای سر من سنگین است

انگشتر آنتیک مرا پس بدهید






1:
لجباز ترین آدم ناطق شده ای

لب سوز هزار حرف و منطق شده ای

حالا که کمی سکوت لازم دارم

انگار که تو آیینه ی دق شده ای


2:در جستجوی فلسفه تن نمیرود

هر لاشه ای که میرود این من نمیرود

آسوده خاطرت کنم ای مرد غیرتی

از ارتفاع زخم تو این زن نمیرود



3 :امروز صدای ما فراری شده است

در وسعت آسمان قناری شده است

فردا که تمام کوچه ها منتظرند

آن سبز ترین سرود جاری شده است


4:درگیرهزاره های این حال شدم

در عمق توهمات خود چال شدم

جرمی که نکرده ام!!فقط خیر سرم

یک سیب رسیده خوردم و کال شدم










غزلی از استاد محمد حسین بهرامیان [غزل]



درود بر این همه احساس شما هم با من به پیو ندها در سایت سارا شعر بروید و لذت ببرید. با اجازه استاد بهرامیان........

تبر دار دیروز

يک غزل گفته ام مثل يک سیب ، با رديف بيفتد بیفتد
شايد اين شعر بی مايه باشد ، شايد اين قافيه بد بیفتد

من ولی امتحان کردم امشب ، آسمان ريسمان کردم امشب
شايد اين شعر بی مايه روزی ، دست يک روح مرتد بيفتد

من ولی در پی يک سوالم : اين که پايان اين ماجرا چيست؟
اين که آخر چرا مرگ بايد روی يک خط ممتد بيفتد؟

شعله بايد بر انگيزم ازخويش ، دار بايد بياويزم از خويش
تا کی آخر در آيينه چشمم ، بر نگاهی مردد بيفتد

بر لب بام خورشيد بوديم ، بر لب بام خورشيدآری
بر لب بام خورشيد ناگاه ، ماه در پايت آمد بيفتد

اشک بر سطر لبخند افتاد ، خواندم از گونه های تو در باد
سيب يک لحظه يک اتفاق است ، اتفاقی که بايد بيفتد

اتفاقی شبيه شکستن ، خلسه ای مثل از خود گسستن
اتفاقی که امروز... فردا... يا نه هر لحظه شايد بيفتد

خيز ودر شهر غوغا کن آزر! آتشی تازه بر پا کن آزر!
رفته است آن تبر دار ديروز، پای بتهای معبد بيفتد

موج بايد برانگيزی از من ، ماه بايد بياويزی از من
موج يا ماه تا نبض دريا ، يک دم از جزر و از مد بيفتد

***** مرگ طنزی فصيح است آری ، بايد از عمق جان خواند وخنديد
گرچه اين شعر بی مايه باشد ، گرچه اين قافيه بد بيفتد






رباعی:
...........

افسوس که تو ستاره ات تاریک است

را ه دل من به خانه ات باریک است

من دار زدم نگاه خود را به دلت

تا زنده شوی!..تولدت نزدیک است



شعر نو :


................
شب است و آسمان هم خواب مینوشد

درونم محشری برپاست

دلم چون چشمه میجوشد

خیالم رفته در آنسوی دیروزم

کسی می آید و بر خواب من صد زخم میکارد

و از چشمان من مهتاب میبارد

تو را یک بار دیگر آرزو دارم

کنار بسترم مستانه بنشینی

برایم قصه یک گل گل پونه "گل گندم بخوانی باز

و یک لبخند مهمان دلم باشی

تورا من آرزو دارم!

اگر دریا شدم آسان برای قلب پاکت بود

تو را شاید نفهمیدم که آیا آشنا هستی و یا بیگانه ای هم درد.


بیا یک بار دیگر قلب خود را هدیه کن بر روح بیمارم

مرا آتش بزن خاکسترم کن آن زمان برگرد

تو را من آرزو دارم







.


1:ما سر سبد تمام عالم هستیم

با طعم خوش نان همه در غم هستیم

یک ذره ترحم به خزانی ندهیم

افسوس که ما زاده آدم هستیم


2:در شهر قناری دگر آوازه نداریم

پرهای موازی و هم اندازه نداریم

بن بست شده کوچه رفتن به خدا هم

ای وای که دیگر غزلی تازه نداریم


3:من دلهره دارم از کفنهای سفید

از سرخی خون نسترنهای سفید

یک عمر فقط سکوت کردم شب و روز

مانده به دلم داغ سخنهای سفید


4:استاد اجازه دفترم را بدهید

طوبی و بهشت و کوثرم را بدهید

در درس پریدن از نفس افتادم

سر مشق پر از کبوترم را بدهید












شکوفه باز میشود کنار بغض پنجره.......و گریه راز میشود برای بغض حنجره

خیال کن که مرده ام کنار پای تو غریب.......خیال کن نخورده ام به ماجرای تو فریب

خیال کن که کودکم مرا تو سر به راه کن......خیال کن ندیده ای مرا کمی نگاه کن

اگر که هست میشدم برای دیدن تو بود......و اینکه مست میشدم غم ندیدن تو بود

چرا مرا نمیبری شکایت از تو میکنم .......غم مرا نمیخری شکایت از تو میکنم

و مثل درد میشود ترانه های کوچ تو......دلت که سرد میشود بهانه های پوچ تو

ببین مرا مسافرم به انتظار او مباش.......نگاه کن که حاضرم به انتظار او مباش

نگاه کن بنفشه را ببین چه رنگ میشود.......دلم برای سادگی چقدر تنگ میشود

مسیح میشوم غزل پرنده میکنم تو را.......و تا صعود آخرین برنده میکنم تورا

و ای تو هور آتشین مسافر تبم هنوز.......کنار این ستاره ها مسافر شبم هنوز

مرا به اوجها ببر کنار آن ستاره ها .......کنار دل شکسته ها کنار پاره پاره ها

مرا تو تکه تکه کن تنم جدا جدا ببر......میان سرزمین عشق مرا تو تا خدا ببر

مرا تو مهربان ببر که بهت پنجره شکست.....مرا به آسمان ببر که بغض حنجره شکست























غزل


ساعت هفت

خواستم جمعه دلت را بخرم ساعت هفت..... خانه ات را به غزلها ببرم ساعت هفت

دل تنهای مرا با دل خود قفل زدی..... خواستم تا تو شوی همسفرم ساعت هفت

از همان لحظه که رفتی شده ام خانه نشین..... نازنین سوخت تمام جگرم ساعت هفت

باز چشمان به در دوخته ام تنگ غروب .....سایه انداخت به پیش نظرم ساعت هفت

زن همسایه گذشت از بغل خانه ما .....او نفهمید چه آمد به سرم ساعت هفت

آتش عشق مرا مرگ تو خاموش نکرد..... بعد از این حادثه خم شد کمرم ساعت هفت

گفته بودم که بیا ما دو کبوتر باشیم .....زیر بالم نگرفتی بپرم ساعت هفت

از خدا خواسته بودم به وصالت برسم .....بعد از این اسم خدا را نبرم ساعت هفت

من به مهمانی چشمان تو عادت کردم..... اولین جمعه از این جا ببرم ساعت هفت




آن روز که شاپرک شدن را دزدید

اس ام اس قاصدک شدن را دزدید

بیچاره نفهمید دلم متن تو را

پیغام ترک ترک شدن را دزدید






+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 13:5  توسط سعیده  | 

سلام خدمت همه عزیزان :
من ادرس وبلاگم رو عوض کردم ولی یک وقت فکر نکنید اشکال از میهن بلاگ بوده .....؟نه نمرش بیسته...20

یا فکر نکنید همه شعر هام از بین رفته ..مگه شعر از بین میره اونم اشعار (تعریف از خود نباشه) زیبای من

نه به خدا فقط اشکال از من بوده

و یک اشکال کوچولوی دیگه چیزه...اینه دوباره باید همه مطالب قبلیم رو بنویسم چون سیوش نکردم..
.
میهن بلاگ کارش حرف نداره چرا ما همش بدبختیانون رو گردن این واون میندازیم همین کارا رو میکنیم که اینقدر

عقبیم دیگه تا غذامون میسوزه میگیم تقصیر عمه قزی بود..میخوریم زمین میگیم طرف چپ نگام کرد اینجورشد

نمازمون قضا میشه چیزه اینه ....چیزی نمیگیم از همه این حرفا گذشته این حقوق نا برابر زنهارو باید به گردن

کی بندازیم نمیدونم البته ابن یکی رو میدونم ولی نمیگم تا خودتون حدس بزنید

حالا....................

شما قضاوت کنید تقیر منه یا عمه قزی(ببخشید میهن بلاگ)


پس منتظر اشعار تکراری من باشید به دوباره خوندنش می ارزه به این میگن روز از نو روزی از نو

ایمان مرا کسی به تاراج نبرد

دریای دلم را تن امواج نبرد

پیغمبر شعر و غزل و قطعه شدم

هر چند خدا مرا به معراج نبرد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 1:36  توسط سعیده  |