تبليغاتX
اشک خورشید
سلام ..فکر می کنم چقدر از این دنیای مجازی فاصله گرفتم ..بالاخره موفق شدم یه پست چدید بزارم ...یکی از غزل هام رو که سال پیش نوشتم و در پستهای قبلیم هم اونو نوشته بودم برای این پستم انتخاب کردم چون دوستان لطف خاصی نسبت به این غزل داشتند .....امیدوارم شعرهای من مرحمی باشه یرای لحظه ای کوتاه از این بی در و پیکری دنیا...و اما قبلش هم یکی از رباعیهام

من زاده شعر و غزل و نان هستم

من دختر  دیوانه     باران   هستم

تکرار    نمیکنم     مرا      در یابید

عمریست فقط اسیر زندان هستم ....

و این هم غزل.....

دیگر حضورم فیت اندام خدا نیست

با واژه های مرده ذهنم آشنا نیست

من از ولایت آمدم از پشت آن کوه

ته لهجه ام از جنس اطوار و ادا نیست

در یک هزار و سیصد و تشویش عمرم

نانی به خون آغشته خوردم این روا نیست

گلهای قالی هم بدارم میکشیدند

عیبی ندارد گل مگر از جنس ما نیست

من فوت و فن زندگی را دوره کردم

این قرن قرن معجزه قرن دعا نیست

حالا نمیبندم نخی بر مرقدی سبز

بینا شدم بینا شدم دستم عصا نیست

این نطفه های یخ زده پاییز سردند

در برگهای زیر پاشان رد پا نیست

زندان آبادی من از جنس غمهاست

زیباترین سلولش از جنس شما نیست

باید بپیچم سمت آزادی از این پس

این کوچه بن بست جای اژدها نیست

در کوپه ی دنیا از آتشها گذشتم

دیگر حضورم فیت اندام خدا نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 13:42  توسط سعیده  | 

سلام فکر کنم بعد از مدتی موفق شوم یه پست جدید بزارم ...هر چه بود گذشت ولی خوب گذشت امتحان هام رو عالی دادم ....

این هم یه غزل و باز هم غزل ..

ای زنده ها من بی شما فردا ندارم

نزدیک مرگم شاهدی اما ندارم

شاید به بالینم تو هم روزی بیایی

با یک سبد گل ُ قاصدی حالا ندارم

پایم کبود و چشم من رگبار مرگ است

تعجیل کن نیلوفرم من نا ندارم

شاید کنار پیکرم جای تو باشد

افسوس دلبندم من از خود جا ندارم

من در قفس پرواز را یاد تو دادم

تشبیه دارم با اسیران یا ندارم؟

تکرار کن آزادگی را زیر باران

من ساحلم ساحل ولی دریا ندارم

آن جا برایم قایقی از گل بسازند

حتی شکسته زورقی این جا ندارم

عاشق ترین شبگرد عاشق کاش بودم

فرصت نمانده کوچه ها من پا ندارم

در خاطرم تصویر تو میرقصد از ناز

من بی حضورت ذره ای معنا ندارم

.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 22:54  توسط سعیده  | 

سلام

احتمالا تا مدتی نیستم  و نمیتونم پست جدید بزارم فکر کنم دو ما ه بشه آخه هم امتحانات پایان ترم دارم هم امتحان کارشناسی ارشد ..برام دعا کنید ....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:37  توسط سعیده  | 

چند روز قبل کلاس پزشکی قانونی داشتیم... حالا بگذریم که با دو واحد ما جسد شناس نمیشیم یا حتی اگه بتونیم مختصری بگیم که طرف سرش رو زیر آب کردن یا صحنه قتل ساختگی بوده یا جسد صابونی شده ..اصلا بحثم این نیست ..شروع کلاس استاد فرمودند تا چند جلسه از جسد خبری نیست یعنی کمبود جنازه داشتند .. هر کی یه چیزی گفت ....استاد می گفتین همراه خودمون بیاریم اینو من گفتم ....بچه که بودم یه اطاقک کوچولو بالای پشت بام درست کرده بودم و هر حیوون زبون بسته ای رو که روحش تخلیه شده بود کالبد شکافی میکردم از روده و معده و قلب و شش و ..خلاصه توی یک دفتر مینوشتم موجودات انتخابیم اکثرا یا ماهی بود یا قورباغه یا موش.... کلا با این دو واحد درسی آشنایی نسبی داشتم ..توی را ه برگشتن از دانشگاه که دو ساعتی هم طول میکشه  یه دختر و پسر صندلی پشتی نشسته بودن دقیقا تا رسیدن به مقصد پسره هزار بار برای دختره مرد و زنده شد ..اصلا آدم فضولی نیستم ولی انگار بیخ گوش من پچ پچ میکرد ..اینقدر گفت برات میمیرم و اینقدر برای دختره شعر خوند و مرد و زنده شد که نفهمیدم چطوری رسیدیم.البته این حق طبیعی هر انسانیه که بتونه یه همراه خوب و یه شریک پیدا کنه که پا به پاش بتونه راه بره .همون موقع با خودم فکر کردم چقدر ما آدما دنبال چیزهایی که در یک قدمی ما قرار دارن میگردیم و پیدا نمیکنیم ..این همه جسد عمودی اونوقت  توی سر خودمون میزنیم برای جنازه افقی...روزی صد دفعه برای هم میمیریم و زنده میشیم و از اون طرف زنده زنده همدیگر رو می دریم و می خوریم .دنیامون پر شده از جسد هایی که هر روز و هر لحظه میبینیم و بی تفاوت از کنارش میگذریم حتی یه دم مسیحایی هم نداریم که بتونیم به یه هم نو ع خودمون روح ببخشیم و اونو زنده کنیم ..می خواستم یه شعر بنویسم ولی گیرنده الهام بخشم خش برداشته یه سری کلمه می گم شما فکر کنید من شعر گفتم منم فکر میکنم شما خوندید..چرایش اهمیت ندارد

 

مرگ "زندگی...عشق "نفرت...فقر .حماقت ..تظاهر...روح ... پرستش ... رستگاري ... تكامل ... خير و شر ......عقل و معقول .... فكر و منطق ... اخلاق ... ترس ... وابستگي ...عواطف و احساسات .... تصور و تخيل ... وعده و اميد .... ذهن ... واقعيت ... فريب .... لذت .... انتخاب ... تقدس خانواده و فرزند و بدن و رابطه و عشق و پرچم و وطن ... تاريخ.... تاريخ .... حماقت ... حماقت

.خدا"من....تو ...رهایی ..زخم ..درد ..قرص ..خواب ..خواب ..خواب ..

گل ...خار..بیهودگی..پوچی..آزمایش ..امتحان ..سنت الهی...تباهی..جسدهای عمودی..من ...تو

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 13:52  توسط سعیده  | 

تو دفترت نقاشی کن نقش اتل متل بکش

دو آدم کوتوله رو همین بغل مغل بکش

تو قلبای  ا مونتی مرداب و آبگیر کشیدیم

گلای چون شقایق وای که چقدر دیر کشیدیم

بچه گیا عروسک و تو دستمون پس نزدیم

قلمبه های معنی دار به ناکس و کس نزدیم

ما همه مون معرکه ایم تابستونامون به کنار

زمستونا حوصله مون سر میره تا فصل بهار

زندون ما قفل درش تا آسمون فاصله نیست

یه وقت می بینی شده دیر نشونی از قافله نیست

بلند شو حالا وقتشه پاشنه ها رو ور بکشیم

بریم به عمق بچگی   یه نقش بهتر بکشیم

سروده سال ۸۴

پی نو شت یک:اگر زن بودن در این سرزمینی که ما زندگی میکنیم گناهه پس باید اعتراف کنم که من  گنهکارم و به این گناه افتخار می کنم.. باید از حرف نهراسم باید از درد نهراسم باید از زن بودم نهراسم باید از ابتدا بنویسم بر تمام فصل های نا نوشته یک کتاب "کتابی که همیشه در قلب من است و مرحمی باشد برای تویی که مثل من زنی و تویی که محکوم هستی به گناه زن بودن و نهراسیدن وای که چه لذتی دارد این گناه

پی نوشت دو:چه مسخره دریا میشویم و چه ساده می بازیم ..همین که قطره باشیم کافیست شاید روزی به اقیانوس رسیدیم..قسم خوردیم که باران را لمس کنیم و قسم خوردیم که تا اقیانوس ادامه دهیم یادت هست !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 14:21  توسط سعیده  |